از آنجا كه انسانها از نظر توان اجتهاد و استنباط [احكام از نصوص وحي و قواعد و اصول كلي] متفاوت هستند، يا اصولاً [همة آنها] وقت كافي براي رسيدن به تخصص علمي در اختيار ندارند؛ ظهور و پيدايش گروهي از فقهاي راسخ در علم و قائم به [عمليات] اجتهاد و تعليم – حتي در زمان رسول خدا صلی الله علیه و سلم نيز، يك امر واقعي بوده است.
اجتهاد در اسلام
. حتي خودِ اين ائمه بزرگوار مردم را از تقليد خود نهي ميكردند، و به استفاده مستقيم از مصادر دست اول و رويآوردن به آنها جهت بيرون كشيدن احكام از آنها فراميخواندند، و هيچ نوع التزام تفصيلي براي پيروي از يك امام معين وجود نداشت؛ بلكه «ايمان» و «تقوا» دو عامل و محرك اساسي بودند كه سوالكننده را بسوي نزديكترين جوابها از صواب سوق ميدادند.
بعدها حلقههاي علمي [گوناگون] تشكيل گرديد كه برخي از مشايخ بزرگوار و علماي برجسته از كانال آنها به تعليم و تربيت همت ميگماشتند، و برجستهترين و مستعدترين شاگردان اين حلقات را – كه در آنها نبوغ و استعداد سرشار علمي ميديدند – براي تصدي مسند افتاء و تعليم گزينش ميكردند. بعدها اين مسئله رونق بيشتري پيدا كرد و شاگردان برجسته و هوشيار [حلقهها] بجاي تحقيق در آراء و نظرات گوناگون علماء و دانشمندان، تحت تأثير آراء يك عالم واقع شدند و براساس اجتهادات و مذهب او به استخراج مسايل فرعي همت گماشتند اين حركت بعدها (اجتهاد در مذهب) نام گرفت. البته قبل از پيدايش «مجتهدين در مذهب» گروهي از شاگردان برجسته ائمه به تدوين و تفسير نظريات مذهبي و تخريج اقوال و تبيين سيرة آنها پرداختند.
سپس گرو مقلدان – آنهائي كه خود قدرت استنباط احكام از منابع و متون دست اول را نداشتند – به اخذ بدون تحقيق نظرات مجتهدان اكتفا نمودند در نتيجه [اين جمود] حركت فقهي اسلامي پويايي خود را از دست داد و مذاهب اسلامي در چهار مذهب اهل سنت و مذهب شيعه اماميه منحصر گشتند.
ساير مذاهب يا عملاً متلاشي و نابود گرديدند يا در معرض متلاشي شدن قرار گرفتند، و بعنوان نظريههاي فاقد اعتبار و غير قابل كاربرد در لابلاي صفحات كتب محفوظ ماندند و حتي بعضي از آراء و اجتهادات بسيار قوي بدليل عدم برخورداري از هواداران و مقلداني كه كمر همت به بازنويسي و شرح آنها ببندند، شانس ماندگاري حتي در لابلاي صفحات كتب را نيز، از دست دادند يا به اين دليل كه آراء و اقوال ذهني محض (و فاقد جنبة عملي) بودهاند، منقرض گشتند. شايان ذكر است كه در بدو تأسيس، ميان اين مذاهب هيچ نوع خصومت و دشمني وجود نداشت؛ چون ائمه و پايهگذاران آنها از سعة صدر و افق ديد آنچنان رفيع و وسيعي برخوردار بودند كه نظرات و ديدگاههاي مخالفان خود را، با آغوش باز ميپذيرفتند و به استقبال تنوع در علم و انديشه ميشتافتند.
مثلاً امام ابوحنيفه – رحمه الله – ميفرمود:
«علم و فهم ما از نصوص [كتاب و سنت از نظر ما] بهترين قرائت و فهم است كه بدان دست يازيدهايم. اگر كسي رأي و فهمي ديگر بهتر از رأي و فهم ما بياورد، قطعاً رأي او براي پيروي كردن اولويت دارد.»
امام ابن القيم روايت ميكند كه، امام ابوحنيفه و امام ابويوسف گفتند: «براي هيچكس حلال نيست قولي از ما نقل كند و آن را بعنوان سند و مستمسك خود ارائه دهد؛ مگر اينكه بداند كه ما آن را از چه راهي و به چه دليلي گفتهايم».
امام مالك – رحمه الله – ميگفت: «هرگاه حكمي استنباط كردم (يا حكمي استنباط شد) در آن دقتنظر كنيد؛ چون حكم و كلام – در امر دين – از هركس مقبول و مردود واقع ميشود جز كلام صاحب اين قبر (رسول خدا – صلي الله عليه وسلم)».
معن بن عيسي روايت ميكند (ميگويد) از امام مالك شنيدم كه ميفرمود: «من بشر هستم، خطا ميكنم و اصابه هم خواهم داشت. لذا، در رأيم دقت بورزيد، هرچه موافق قرآن و سنت باشد، آن را بگيريد و بپذيريد، و هرچه مخالف قرآن و سنت باشد، آن را رها كنيد.»
اما شافعي – رحمه الله – به رفيقش ربيع ميفرمود: «در هرچه كه ميگويم، از من تقليد نكن و در اين زمينه خود تحقيق كن؛ چون اين (قول و فتوا) دين است.»
در مقدمه كتاب «الرسالة» امام شافعي آمده است: «براي من بينهايت ماية افتخار و مباهات است كه، علم شافعي را در ميان مردم منتشر كنم و به آنها اعلام كنم كه بدون دليل از قول شافعي و قول غير شافعي تقليد نكنيد!»
وهم از او نقل شده كه ميفرمود: «آنچه از رسول خدا – صلي الله عليه وسلم – به ثبوت رسيده باشد، براي پيروي اولويت دارد و از من تقليد نكنيد، و اگر صحت حديثي – كه مخالف مذهب است – به ثبوت رسيد، از آن پيروي كنيد و بدانيد كه آن حديث مذهب من است.»
امام احمد حنبل به پيروانش ميفرمود: «در امر دين، خودتان تحقيق و تدبر و اِعمال نظر كنيد؛ چون تقليد از غير معصوم (پيامبر) مذموم است و موجب كوري و فقدان بصيرت ميشود» و ميفرمود: «از من و از شافعي و مالك و ثوري تقليد نكن و [احكام را] از منبعي دريافت كن كه آنها از آن دريافت ميكردند.»[1]
اما اين مدارس [فقهي بعد از وفات امامهاي آورندة آنها] گرفتار تعصبات مذهبي شدند بويژه بعد از پيدايش رابطه ميان حكام و هواداران اين مذاهب، هرچه بيشتر گرفتار جمود و ورشكستگي شدند؛ چون بعضي از حكام – بعد از پذيرش اين مذاهب – سعي ميكردند مردم تحت نفوذ قلمرو خود را، تسليم و خاضع مذهب مقبول خود نمايند.
مثلاً صلاحالدين ايوبي – رحمه الله – مذهب امام شافعي را براي خود، برگزيد و آن را در ميان مردم تحت نفوذ قلمرو خود رواج داد. اما از هنگامي كه ركود و جمود بر زندگي فكري و سياسي مسلمانان حاكم گرديد، مسلمانان به جاي اجتهاد و تلاش و نوآوري، تن به ذلت تقليد دردادند و باب اجتهاد مسدود (اعلام) گرديد، و فقها ناگزير از تقليد يكي از مذاهب معين شدند، درنتيجه فتواهايي سربرافراشتند كه انتقال از مذهبي به مذهب ديگر را، ممنوع اعلام كردند. و اجتهاد در ترجيح بين نظرات و فتواهاي موجوده در يك مذهب و تمييز قوي آنها از ضعيف منحصر گرديد.
گرايشهاي سادهلوحانه و آراء و نظريات متعصبانهاي سربرافراشتند كه اصول قرآني منصوص و اختلافناپذير را ناديده ميگرفتند و از اعتبار ميانداختند و كالاي ناچيز انسانها را جايگزين آنها ميكردند و بر آن مهر تأييد ميكوبيدند درنتيجه يك نوع تقدس براي روش شناخت مذاهب اجتهادي، – كه قابل تنوع و غير معصوم هستند – بوجود آمد، كه به تقليد به جاي اجتهاد تقدس ميداد، و براي ائمه اجتهاد عصمت قائل بود و به ديده اديان رقيب به مذاهب مينگريست و ميان آنها جنگ و معركه بوجود ميآورد، و ائمه (مجتهدان) را تا حد افسانه و اسطوره مقدس جلوه ميداد و به جاي سخن از ايمان و علم و تقوا، تبليغ براي مذهب رواج و رونق گرفت. تبليغ [هواداران] و اقتدار سياسي [حكام] بعنوان دو ركن اساسي و دو عامل اصلي ترويج مذاهب نقش كليدي ايفا كردند و كار بجايي رسيد كه نصوص آيات قرآن و احاديث رسول خدا صلی الله علیه و سلم طوري تأويل ميشدند كه با آراء مذهبي توافق داشته باشند… تا آنجا كه يك فقيه حنفي گفته بود: «هر آيه و حديثي كه مخالف مذهب ياران ما (حنفيها) باشد، مؤول يا منسوخ است»[2].
بعضي اوقات اختلاف ميان پيروان مذاهب فقهي آنچنان شدت پيدا ميكرد كه به تعداد مذاهبي كه پيروانشان در يك مسجد نماز ميخواندند [براي آن مسجد] محراب ميساختند و پيروان هر مذهبي پيروان ساير مذاهب را تكفير ميكردند و نظرات ساير مذاهب [غير از مذاهب خود را] تخطئه مينمودند و پست ميشمردند.
اما تمامي اين صورتهاي انحصارطلبانه و قرائتهاي مذهبي تعصب آميز به طرفدارانشان برگشت داده ميشوند، نه بر محكمات اسلام. يعني تنها پيروان آنها از آن مسئول هستند و دين اسلام كه معصوم و خدائي است هيچ مسئوليتي در قبال اين آراء ندارد.
به ديگر تعبير هر نوع اشكال و انحرافي كه در اين مذاهب وجود دارد، از آنهاست، نه از اسلام
اجتهاد و ثوابت اصولي آن
كساني درصدد هستند، ثوابت اصولي (قواعد علم اصول فقه) عمليات اجتهادي را – كه دين اسلام به ممارسه آن دعوت كرده و رسول خدا – صلي الله عليه وسلم – بر باز بودن باب آن، و تقرير جوازش تأكيد فرموده – از ريشه درآورده و دور اندازند. در حاليكه خداوند متعال در آية قرآني جواز اجتهاد را به رسميت شناخته و ميفرمايد:
﴿ ﴾ (نساء: 83)
«و هنگامي كه (خبر) كاري كه موجب ترسيدن يا نترسيدن است، به آنان ميرسد آن را پخش و پراكنده ميكنند اگر اينگونه افراد، سخن گفتن در اين باره را به پيغمبر و فرماندهان خود واگذارند تنها كساني از خبر ايشان اطلاع پيدا ميكنند كه اهل حل و عقدند و آنچه بايست از آن درك و فهم مينمايند. اگر فضل و رحمت خدا شما را دربر نميگرفت جز اندكي از شما همه از اهريمن پيروي ميكرديد»
و رسول خدا – صلي الله عليه و سلم – ميفرمايد:
«إذا حكم الحاكم فاجتهد ثم أصاب فله أجران و إذا حكم فاجتهد ثم اخطأ فله أجر»[3]
«اگر حاكم به حكميت برخاست سپس اجتهاد كرد و در اجتهادش به راه صواب رفت براي او دو اجر وجود دارد، و اگر حكم كرد و اجتهاد نمود و به خطا رفت يك اجر براي وي منظور ميشود.»
آن عده كه ميخواهند به هنگام تفسير نصوص قواعد علم اصول فقه را ناديده بگيرند تحت تأثير بعضي از شعارهاي غربي به اين كار اقدام ميورزند، در حاليكه سربرآوردن اين شعارها در دنياي غرب يك عكسالعمل سكولاريستي بود كه در مقابل احتكار حق قرائت كتاب مقدس براي كليسا و گردانندگان آن، سربرآورد، كليسا قرائت كتابهاي ديني و تأويل آنها را به دلخواه خود حق مسلم و مشروع خود ميدانست. اين امر هم ناشي از اين ديدگاه بود كه ميگفت جز كليسا هيچكس و هيچ مركزي حق تفسير نصوص ديني را ندارد، و نميتواند خود را سخنگوي دين معرفي كند. و بپندارد كه حقيقت مطلق را دريافته است.
گروه فوق تحت تأثير سكولاريسم غربي به خود جرأت دادند نصوص را هرطور خود مايل باشند تفسير كنند، دنبالهروان مسلمان آنها به نام «اسلام مدرن يا مدرنيته كردن اسلام» به دلخواه خود به تأويل نصوص پرداختند به گمان اينكه حقيقت مطلق را دريافتهاند و هركس ميتواند دين را طبق قناعت شخصي و شرايط اقتصادي، اجتماعي، سياسي و گرايش مذهبي و فكري خود تفسير و تأويل نمايد و هركس بمنظور مصون ماندن از خوردن اتهام و برچسب ارتجاع و جمودگرايي ميتواند – و اشكالي هم ندارد – شريعت را قابل فرسايش دانسته و فرمانبردار نتايج نوآوريها و دستآوردهاي افكار و انديشه بشري – همواره در نوسان – گرداند.
اگر فرض را بر اين قرار دهيم كه در اين دستاوردها و نظريات، حق و صواب فراوان بچشم ميخورد، نبايد از اين نكته غافل باشيم كه مغالطههاي فراواني در لابلاي اين دستاوردها نهفته است و تعميمهاي سرگردانكننده و خطاهاي آشكاري در آنها وجود دارد حتي در مواردي بطور بسيار ظريف و دقيق خواستهاند از مقدمات صحيح و غيرقابل انكار نتايج غلط و منكري بدست دهند، حال آنكه تفسير دين و اجتهاد در آن به معرفت و علم و آگاهي دقيق و ادوات صحيح تفسير نصوص نياز دارد، چنانكه به ايمان و اعتقاد به خدايي بودن و رباني بودن شريعت نياز دارد، علاوه بر اينها بايد فرد مجتهد از ملكة تقوا بهرهمند، و به اخلاق اسلامي ملتزم باشد، تا در سايه اين دو وصف از مرض مصلحتپرستي و تفسير نصوص براساس مصالح شخصي و گروهي مصون بماند و نتايج عمليات اجتهادي و دستآورد تحقيقاتش از رنگ هرگونه مذهبگرايي، خودگرايي و دنبالهروي ديگران مصون باشد.
اما استوار بودن اجتهاد بر اساسها و اصول ثابت علم اصول فقه، هرگز بدين معنا نيست كه تمامي علماء و دانشمندان علم اصول بصورت كلي و تفصيلي روي اين ثوابت اتفاق پيدا كنند و هيچ اختلاف نظري بين آنها وجود نداشته باشد. نه هرگز! بلكه لزوم مد نظر قرار گرفته شدن اين اصول بدين علت است كه فهم معاني و موازين قرآن و سنت براي دانشمند و عالمي كه، اهل ايمان و تقوا و اخلاص باشد، سهلتر است تا كسي كه صاحب دانش باشد، اما فاقد ايمان، تقوا و اخلاص، به تعبير ديگر فهم عالم مؤمن و متقي بيشتر با ميزان قرآني همخواني دارد تا فهم دانشمند ضعيفالايمان يا فاقد ايمان.
اجتهاد به عنوان ضرورت زمان ما بوده که در چند نکاتی آتی می توان آنرا بیان نمود:
ابتداء ذکر این نکته لازمست که در دنياي معاصر بسيار بيشتر از گذشته به اجتهاد نيازمنديم؛ زيرا قضايا و مسائل بسياري هر لحظه دچار تغيير و تحول مي گردند و هر روزي که آفتاب بر امت اسلامي مي دمد، مجموعه اي از مسائل تازه را با خود به همراه مي آورد که لازم است در پرتو شريعت اسلامي حکم و راه حل آن ارائه شود.
براي مثال به پاره اي از مسائل اشاره مي نماييم که براي يافتن راه حل برگرفته از اسلام، به کار و تلاشي عميق در حوزه ي« اجتهاد» نيازمندند:
1- نقش و مسئوليت اسلام و مسلمانان در قبال جوامعي که مسلمانان در اقليت قرار دارند؛ به ويژه در کشوره هاي دديکتاتوري وسکولاريستي که به صورت رسمي به هيچ نوع ديني اعتراف نمي کنند.
در آن گونه ممالک مسلمانان با پاره اي از مشکلات و مسائل برخاسته از شرايط اجتماعي خود، روبه رو هستند که فقها و مجتهدان آنها را مورد بررسي قرار نداده اند؛ زيرا در عصر فقهاي بزرگ، مسلمانان با چنين وضعي رو به رو نبوده اند.
2- چگونگي نگرش مسلمانان به مردم غير مسلمان در کشور هاي سکولار و غير اسلامي؛ که آيا جزء « دار الحرب» هستند يا « دار العهد»، يا نه؟ آيا شرايط جديد ايجاب نمي کند که تعابير ديگري در اين خصوص به کار ببريم؟
3- نقش و مسئوليت مسلمانان در قبال کشور هاي ملحد و ضد دين که هيچ گونه حقي در زمينه ي فعاليت ها و شعائر ديني براي شهروندان خويش، قائل نيستند؟
4- آيا بايد مسلمانان در ممالک غير اسلامي نقشي سلبي و منفعل ايفا کنند يا ايجابي و فعال ؟
5- به چه صورتي مي توان ميان احکام شريعت اسلامي و نظامها و سيستم هاي نوين روابطي مثبت و سازنده ايجاد کرد؟ مسائلي همچون انتخابات، مجلس نمايندگان، مجلس شورا و ديگر سيستمهاي نويني که لازم است احکام اسلامي راجع به آنها وجود داشته باشند
6- سيستم و راهکاري سازمان يافته براي اقتصاد نوين و پيشرفته که بر اساس اصول شريعت اسلامي تهيه کردد و در راستاي تحقق اهداف اسلام برنامه ريزي شود؟
دعوت به اجتهاد جمعي
مي توان «اجتهاد» را به دو نوع ديگر تقسيم کرد:
1- اجتهاد فردي.
2- اجتهاد جمعي.
در اين موضوع شکي نيست که شريعت اسلامي به اين دو گونه اجتهاد مجال و فرصت مي دهد و بسياري از بزرگان فقها و مجتهدين، امثال امام اوزاعي، شافعي و مالک رحمهم الله و نيز بسياري ديگر از پيشوايان دين در عرصه ي اجتهاد فردي، فعال بوده اند و به لطف پروردگار ثمرات و دستاورد اجتهاد آنان مورد قبول عامه ي مردم قرار گرفته و در ممالک اسلامي گسترش يافته است.
اما در اوايل اسلام ميان بزرگان فقها و اصحاب به ويژه خلفاي راشدين روش «اجتهاد جمعي» رايج بود؛ آنان به هيچ وجه به تنهايي اقدام به اجتهاد فردي نمي نمودند و هر گاه موضوعي پيش مي آمد که بيان حکم آن لازم مي بود، در مجمعي از اهل علم و فقه مطرح مي شد تا هر يک از آنها بر اساس قرآ ن و سنت، و آگاهي خود در مورد آن تحقيق و بررسي کند و پس از مشورت و مقايسه آراء، به نتيجه نهايي دست مي يافتند.
امام «بخاري»،«دارمي» و «بيهقي» نقل مي نمايند که: « هرگاه موضوعي به حضرت ابوبکر صديق رضي الله عنه محول مي گرديد، به کتاب خداوند مراجعه مي نمود، چنانچه حکمش را در آن مي يافت، آن را به اجرا مي گذاشت؛ اگر در قرآن حکم آن را نمي يافت، به سنت رسول خدا (ص) مراجعه مي فرمود و چنانچه حکمش را در سنت مي يافت آن را به اجرا مي نهاد.
اما چنانچه حکم موضوع را در قرآن و سنت نيز نمي يافت، بزرگان و عالمان را فرا مي خواند و در مورد آن با ايشان مشورت مي نمود و چنانچه به نتيجه اي دست مي يافتند آن را عملي مي کردند.»
امام باقلاني هم مي گويد: «عمر بن خطاب ــ رضي الله عنه ــ تنها پس از مطرح نمودن موضوعي در مجمعي از اصحاب و مشورت با آنان حکمش را به اجرا مي نهاد. در عين اينکه ايشان از فضيلت و فقاهت و بصيرت سرشاري در استنباط احکام و طرق قياس، برخور دار بوده اند.»
امام سرخسي نيز، در کتاب «المبسوط» مي فرمايد: «گاهي خلفاي راشدين به مدت يک ماه موضوعي را به بحث و بررسي مي گذاشتند. امام عامر شعبي روايت مي نمايد که گاهي موضوعي به عمر بن خطاب محول مي گرديد و او قريب يک ماه در اين خصوص تحقيق و بررسي مي کرد و با اصحاب رسول خدا (ص) مشورت مي نمود.»
مهمترين مسائلي که خلفاي راشدين و ديگر اصحاب رسول خدا (ص) در مورد آن از طريق اجتهاد جمعي تصميم گيري نمودند، عبارتند از:
1- جمع آوري قرآن.
2- مقابله با کساني که از پرداخت زکات سر باز مي زدند.
3- ميراث مادر بزرگ.
4- عدم تقسيم زمينهاي «سواد العراق».
و بسياري از مسائل ديگر …
پس از آن مي بينيم که امام ابوحنيفه رحمه الله هيئتي بزرگ از علما، فقها، محدثين، کارشناسان« جرح و تعديل»، مفسرين، علماي لغت و علم کلام تشکيل داد و به تدوين مذهب حنفي پرداخت که به تبلور بهترين نوع اجتهاد جمعي در عصر تابعين و تابع تابعين انجاميد.
اما اين راهکار اجتهاد جمعي که امام ابوحنيفه وضع نمود پس از او ادامه نيافت؛ و چنانچه بر همان روال ادامه مي يافت، دستاورد هاي بسيار مفيدي را براي مسلمانان به دنبال مي داشت.
از طرف ديگر افتخار احياي اين روش پسنديده در ساليان اخير به سلاطين عثماني بر مي گردد که هيئتي از علما را در اين خصوص گرد آوردند و بدون ترديد، تدوين مجله «الاحکام العدليه» توسط آن عالمان گام ارزشمندي بود در راستاي احياي اجتهاد جمعي در عصر حاضر.
دلايل ضرورت اجتهاد جمعي:
1- ميان مسلمانان عالمان و فقيهاني که نهاد علم، معرفت، اخلاق و تقوا باشند و فتواي آنان مورد قبول اکثريت مردم باشد ــ همچنان که در مورد برخي از علماي پيشين اينگونه بود ــ وجود ندارند.
2- مسلمانان در ميان 47 کشور به ظاهر مستقل و جدا از هم متفرق و پاره پاره شده اند و چنانچه«اجتهاد فردي» بر همان روال گذشته ادامه يابد، به جز تفرقه و تشتت بيشتر، نتيجه اي را در بر نخواهد داشت. در آن صورت اجتهاد پاکستاني ها با مصريان متفاوت خواهد بود. و نتيجه اي که علماي سعودي کسب خواهند کرد ممکن است با نتايج علماي الجزاير دو چيز متفاوت از هم باشند. و گاهي اين اختلاف از دايره ي معقول و مورد پسند شريعت اسلامي فراتر خواهد رفت و زمينه را براي دشمنان اسلام فراهم خواهد نمود تا بيشتر از گذشته ها از اختلافات موجود در ميان ما بهره برداري نمايند.
3- دخالت حکومت ها در تمامي شئون اجتماعي، موانع سنگيني را بر سر راه اجتهاد فردي و اظهار نظر آزادانه پيرامون مسائل و مشکلات موجود، ايجاد خواهد کرد. اما اتحاد و هماهنگي آراء و تبادل انديشه ميان علماي مسلمان که هر کدام در نقطه اي از ممالک اسلامي به سر مي برند، جايگاه ويژه اي به آنان خواهد بخشيد، که هيچ حاکم مستبد و فرمانرواي خود کامه اي قدرت سلب آن را نخواهد داشت.
اما آنچه مايه ي دلگرمي و شاد کامي است، اين است که امت اسلامي اينک گام نهادن در اين مسير معقول و مبارک را به شيوه ي بسيار مطلوبي آغاز نموده و به اين حقيقت رسيده است که «اجتهاد جمعي» در مقايسه با «اجتهاد فردي» بسيار به احتياط، و صواب، ايجاد وحدت و تفاهم نزديکتر است؛ خصوصاً در دنيايي که در آن عالمان ژرف نگر و اهل صلاح و تقوا حکم کيميا را دارند؛ دنيايي که علم و دانش آن را درنورديده علوم و فنون به شاخه ها و شعبه هاي بسياري تقسيم گرديده؛ و در واقع دنيا، دنياي تخصص است و نمي توان انسان هايي را يافت که از همه ي علوم و دانش ها آگاه باشند و در همه ي علوم شريعت متخصص و محقق و همچون علماي پيشين در اوج قله ي معرفت علوم شرعي قرار داشته باشند.
از طرف ديگر بسياري از آناني که در جهان اسلام عنوان عالم را يدک مي کشند، به دليل ضعف در زمينه ي پرهيزکاري و عدم خوف از پروردگار و قلت محبت رسول خدا (ص) نتوانسته اند اعتماد مردم مسلمان را جلب کنند و قلوبشان را به تسخير خود در آورند.
الحمدلله آثار سير امت اسلامي در اين راه مبارک و مطلوب، نمايان گرديده و براي بحث و بررسي جايگاه فقه اسلامي در عرصه هاي مختلف، کنفرانس ها و اجتماعات بسياري تشکيل گرديده و در بسياري از کشورها دايرة المعارف هاي فقهي منتشر شده است و مجمع هاي متعدد فقهي بر پا و مجمع بين المللي فقهي اي زير نظر سازمان کنفرانس اسلامي تاسيس گرديده است و گامهاي بسيار ديگري در اين زمينه بر داشته شده است.
اين جنب و جوش هر چه باشد، بيانگر اين حقيقت است که فقهاي مسلمان دنياي معاصر دارند به اهميت اين موضوع و نقش آن در عرصه هاي زندگي امروزي پي مي برند.
[1] – المدخل للفقه الاسلامي، محمد سلام هامش، ص 92.
[2] – المدخل للفقه الاسلامي، محمد سلام هامش، ص 95.
[3] – رواه مسلم عن عمرو بن العاص، شماره: 4462.