خواهش ميكنم حتما بخوانيد !

295

 

ابو العاص پیش از بعثت نزد پیامبر گرامی اسلام رفته و می‌گوید: می‌خواهم با دختر بزرگ ات زینب ازدواج نمایم!
(ادب و بی‌تکلّفی)

– پیامبر در پاسخ‌ اش می‌گوید:
باید با دخترم مشوره کنم، و این‌ کار را بدون اجازه‌ی دخترم نخواهم کرد!
(شرع)

– پیامبر نزد زینب می‌رود و به او روی کرده می‌گوید:
پسر خاله ات نزدم آمده بود و اراده‌ی ازدواج با تو را دارد؛ آیا راضی هستی با او ازدواج کنی!؟
زینب در حالی‌که از شدت حیاء رنگ اش سرخ گشته، تبسّم بر لب دارد.
(حیاء)

– وقتی پیامبر مخالفتی از جانب زینب نمی‌بیند، او را به عقد ابوالعاص ابن ربیع در آورده، و داستان یک زندگی‌ محبت‌آمیز و پرمخاطره آغاز می‌یابد.
(تقدیر)

-زینب مادر دو فرزند از ابوالعاص به نام های علی و امامه می‌گردد، اما بعدها این زوج جوان به مشکل بس بزرگی روبرو می‌شوند.
پیامبر به پیامبری مبعوث شده، دخترش زینب بی‌درنگ به او ایمان می‌آورد، در حالی‌که شوهرش در سفر به سر می‌برد.
(زندگی)

وقتی همسرش از سفر بر می‌گردد، زینب به او می‌گوید: برایت خبر مهمی دارم.
پس از شنیدن آن اتفاق، ابوالعاص بدون کدام سخنی، برخاسته و مجلس را ترک می‌کند.
(احترام)

زینب سراسیمه شده و دنبالش افتاده می‌گوید:
اخر، پدرم به پیامبری مبعوث شده و من به او ایمان آوردم!
ابوالعاص می‌گوید: چرا اول من را در جریان نگذاشتی!
زینب در پاسخ می‌گوید:
چون نمی‌خواستم پدرم را تکذیب کنم، و پدرم دروغ‌گوی نیست، بلکه صادق و امین است، و اینکه من تنها نیستم؛ مادر و برادرانم، پسر کاکایم علی و پسر عمه ات عثمان و دوست اش ابوبکر نیز به پیامبر خدا ایمان آورده اند!
(شرح)

ابوالعاص گفت:
اما من دوست ندارم مردم برایم بگویند: بخاطر رضایت خانمش بر سینه‌ی تمام اقوام دست رد زده و بر دین پدرانش کفر ورزیده و آیینی جدید را اختیار کرده است.
پدرت را متهم نمی‌کنم، اما تو باید مرا درک کنی، و عذرم را بپذیری و برایم مهلت دهی!
(گفت‌و‌گوی سازنده)

زینب می‌گوید:
اگر من ترا معذور نشمارم، چه کسی ترا معذور خواهد شمرد!
اما من همسر تو هستم، مسیر راست و درست (حق) را بر تو نشان می‌دهم و ترا _تا زمانی‌که قدرت بیابی_ بر پذیرش حق توصیه و همکاری می‌کنم.
(درک و شمولیت فهم)

۲۰ سال ازین گفت‌ و شنود می‌گذرد.
(صبر به خاطر خدا)

ابوالعاص بر کفر اش باقی می‌ماند و ایام هجرت پیامبر و یارانش فرامی‌رسد.
زینب نزد پیامبر خدا رفته و می‌گوید: پدر جان! آیا برایم اجازه می‌دهی با در مکه با شوهرم باشم و در کاوران هجرت با شما همراه نشوم!؟
(تبلور محبت)

پیامبر پس از درنگی به او اجازه‌ی ماندن در مکه را می‌دهد.
(تبلور رحمت)

زینب با شوهرش در مکه می‌ماند، تا اینکه غزوه‌ی بدر فرار می‌رسد، و ابوالعاص شمشیر گرفته در صف قریش می‌ایستد تا در مقابل مسلمانان بجنگد.
صحنه‌ی جالب و حیرت آوری‌‌ست؛ شوهرش در مقابل پدرش شمشیر کشیده و می‌جنگد.
زینب درین لحظات گریه‌کنان این دعا را بر لب دارد:
“اللهم إنّي أخشى من يوم تشرق شمسه فييتم ولدي أو أفقد أبي..”
پروردگارا! از روزی می‌ترسم که آفتابِ آن در حالی طلوع نماید، که یا پسرم را یتیم ببینم و یا خودم بی‌پدر گردم!
(تلاقی بیم و امید)

ابوالعاص برای شرکت در غزوه‌ی بدر از خانه بیرون می‌زند.
معرکه پایان می‌یابد؛ ابوالعاص اسیر گشته و اخبار جنگ به مکه می‌رسد.
زینب می‌پرسد: پدرم چه کرد!؟
به او گفته می‌شود که مسلمانان پیروز میدان شدند.
او بی‌درنگ سجده‌ی شکر می‌گزارد.
سپس می‌پرسد: با همسرم چه کردند!؟
برایش می‌گویند: پدرزنش او را اسیر گرفت.
سپس با خود می‌گوید، باید برای فدیه دادن و آزاد کردن شوهرم چاره‌یی بسنجم.
اما، هرچند جستجو کرد چیزی قیمتی برای ارسال کردن و رها نمودن شوهرش از بند اسارت نیافت و نداشت.
تا بالآخره گردن‌بندی را که مادرش خدیجه برایش هدیه داده بود از گردن در آورده و با برادر ابوالعاص نزد پیامبر خدا فرستاد.
(تعقّل وتأنّی)

پیامبر نشسته است و جریان آزاد‌سازی اسیران در مقابله فدیه را مدیریت و بررسی می‌نماید.
و چون چشمش به گردن‌بند خدیجه رضی‌الله‌عنها می‌افتد، می‌پرسد: این فدیه‌ی کدام اسیر است!؟
گفتند: فدیه‌ی أبو العاص ابن الربيع!
درین‌هنگام گریه پیامبر را امان نمی‌دهد و در حالی‌که اشک از چشمانش سرازیر گشته می‌فرماید: این گردن‌بند خدیجه است!
(وفاداری)

سپس پیامبر برخاسته و می‌گوید:
ای مردم! در مدتی که این مرد داماد ما بوده، از او بدی ندیده ایم؛ آیا او را از اسارت رها نسازیم!؟
(عدالت)

و آیا می‌پذیرید که گردن‌بند اش را نیز به او برگردانیم!؟
( تواضع یک رهبر)

همه با یک‌صدا گفتند: بلی می‌پذیریم ای پیامبر خدا!
(ادب لشکریان)

سپس پیامبر گردن‌بند را به او سپرده و برای

ش می‌گویند:
به زینب بگو که در مورد گردن‌بند خدیجه کوتاهی نکنی!
(اعتماد)

سپس پیامبر نزدیک‌تر آمده، آهسته در گوش اش گفت:
آیا می‌خواهی رازی را نیز برایت بگویم؛ پروردگارم دستور داده است تو که کافری و همسرت که مسلمان است، شما را از هم جدا نمایم. آیا حاضری دخترم را برایم برگردانی!؟
ابوالعاص جواب داد: بلی.
(مردانگی)

زینب در مکه منتظر است و به استقبال ابوالعاص به دروازه‌ های شهر آمده است.
همین‌که ابوالعاص او را می‌بیند می‌گوید: سفری در پیش دارم.
زینب می‌گوید: کجا!
او پاسخ می‌دهد: البته من که سفری ندارم، اما تو نزد پدر و خانواده ات بر می‌گردی!
(وفا به عهد)

زینب: برای چه؟
ابوالعاص: جهت جدایی بین من و تو، تو باید مدینه بروی!
زینب: نمی‌شود تو هم مسلمان شده و با من همراه شوی!؟
ابوالعاص: نخیر.
سپس زینب پسر و دخترش را گرفته و مسیر مدینه را در پیش می‌گیرد.
(اطاعت)

زینب به خانواده‌ی پیامبر ملحق می‌شود، و درین میان که مدت شش سال را در بر می‌گیرد، مردان زیادی به خواستگاری او می‌آیند، اما همواره او رد می‌کند؛ بدان امید که روزی دوباره شوهرش به زندگی او بر گردد.
(وفاداری)

پس از شش سال، روزی ابوالعاص ضمن قافله‌یی راه شام را در پیش گرفته است، از قضا در مسیر راه قافله را گم کرده و با چندی از اصحاب پیامبر خدا سر می‌خورد، و سراغ خانه‌ی زینب رضی‌الله‌عنها را می‌گیرد.
(اعتماد)

سحرگاه خانه‌ی زینب را در می‌زند. زینب از او می‌پرسد که آیا مسلمان آمده ای!؟
(امیدواری)

پاسخ می‌دهد: نخیر؛ بلکه مسیر و قافله ام را گم کرده ام.
سپس زینب می‌گوید: آیا اراده‌ی مسلمان شدن داری؟
او می‌گوید: نخیر.
(اصرار و تعهد)

سپس زینب می‌گوید: ترسی بر خود راه مده، خوش‌آمدید باد پسر خاله ام و پدر علی و امامه را!
(فضل و احسان)

و پس از اینکه نماز به امامتِ پیامبر و جماعتِ مسلمانان پایان می‌یابد، ناگهان صحابی‌یی از آخر مسجد ندا می‌زند: ابوالعاص ابن ربیع در میان ماست، و پناه داده شده است!
(مثبت‌نگری)

رسول الله روی به یاران نموده، فرمودند: آیا آنچه را من شنیدم شما هم شنیدید!؟
یاران گفتند: بلی ای رسول خدا!
درین‌هنگام زینب از گوشه‌ای صدا بلند کرده، گفت:
ابوالعاص را اگر دُور بگیریم پسرخاله است و اگر نزدیک انگاریم پدرِ فرزندان؛ من او را پناه داده ام ای پیامبر خدا!

پیامبر ایستاده و گفت: ای مردم! این‌مرد داماد بدی برای ما نبوده است، در سخنانش صادق بوده و در عهدی که با من بست نیز وفا کرد.
اگر بپذیرید و مال و قافله اش را کامل به او پس بدهید تا به شهر و دیارش برود بهتر خواهد بود، و اگر هم موافق نباشید، خود تان اختیار دارید!
(شورا)

مردم با یک‌صدا گفتند: بلکه مال اش را نیز به او بر می‌گرداندیم ای فرستاده‌ی خدا!
(اخلاق‌مداری)

سپس پیامبر فرمود: در امانِ ماست کسی را که تو امان دادی ای زینب!
سپس نزدیک‌ خانه‌ی زینب رفته برایش گفتند:
از او درست پذیرایی کن، چون پسرخاله‌ و پدرِ فرزندان توست، اما با تو نزدیک نشود چون این‌کار برای تان حلال نیست!
(شفقت و شریعت)

زینب گفت: درست است ای پیامبر خدا!
(اطاعت)

سپس زینب نزد ابوالعاص رفته، به او روی کرد و گفت: ای ابوالعاص! آیا دوری و جدائیِ ما از هم برای تو آسان می‌گذرد!؟
آیا نمی‌شود برگردی و ایمان بیاوری!
(عشق و امید)

او گفت: نخیر.
و اموالش را گرفته و به مکه برگشت.
و چون به مکه رسید، بر بلندی ایستاده و گفت:
ای مردم! این هم اموال شما، آیا چیزی از اموال شما که کم نیست!؟
(امانت)

مردم اموال شان را دیده و گفتند: نخیر کم نیست؛ خدایت خیر دهاد و به مایان نیکو وفا نمودی!
(سپاس؛ فطرت سلیم)

سپس در حالی‌که همه حضور داشتند، با صدای بلند فریاد زد: “أشهد أن لا إله إلا الله وأن محمدًا رسول الله…”
به یگانه‌گی خدا و پیامبریِ فرستاده اش شهادت می‌دهم!
( نعمت)

سپس، صبح‌گاه به شهر مدینه داخل شده و بر مجلس پیامبر روی آورد و گفت: ای رسول الله دیروز مرا پناه دادی و امروز خود آمده ام تا خودم را در پناه پروردگار بسپارم: أشهد أن لا إله إلا الله وأنك رسول الله..!
(پاسخ به نیکی)

سپس فرمود: ای رسول خدا!
آیا می‌توانم دوباره به زندگی زینب برگردم!؟
رسول الله دست اش را گرفته و گفتند، با من بیا.
رسول الله همگام با داماد شان ابوالعاص بر دروازه‌ی خانه‌ی زینب رضی‌الله‌عنها ایستاده، دقّ‌ الباب نموده و فرمودند: های زینب! بیا که پسر خاله ات باز آمده است و از من اجازه‌‌ی مراجعه می‌خواهد؛ بگو آیا می‌پذیری!؟
(پدری مشاور)

زینب درحالی‌که چهره اش از شدت حیاء سرخ گشته بود، باز هم با تبسم پاسخ گفت.
(رضا به قضا)

یک‌سال پس از این واقعه زینب رضی‌الله‌عنه چهره بر نقاب خاک کشید، و پرواز کرد و رفت.
ابوالعاص چنان بر عزایش گریست که رسول الله اشک های او را پاک نموده و او را تسلیت می‌دادند.
و ابوالعاص روی به رسول الله نموده، گفت:
به خدا قسم بدون او نفس کشیدن برایم سخت است، و دنیا با همه‌ی پهنایش بر من تنگ شده است!
(شریک زندگی♡♡♡)

ابوالعاص نیز یک‌سال پس از مرگ زینب، به دیدار یار شتافته و به دیار باقی پیوست!
😭😭😭
(الأرواح جنودٌ مجنّدة)

اللهم صلِّ وسلِّم على سيِّدنا محمّد وعلى آله وصحبه أجمعين!

🔰سیرت النبی